تبلیغات
[تنهاترین]



nadare []

l

توی ده شلمرود / حسنی نشسته تنها
خیلی دلش گرفته / شده اسیر غم‌ها

توی ده شلمرود / حسنی چشاش می‌باره
تو آسمون نداره / حتی یه تک ستاره

حسنی غریب و خسته / یه گوشه ای نشسته
از وقتی بی تو مونده / خیلی دلش شکسته

ببین ده شلمرود / امروز چه سوت و کوره
خونه‌ها سرد و خالی / کوچه‌ها بی‌عبوره



نوشته شده توسط مژگان در یکشنبه 6 اردیبهشت 1388 و ساعت 01:04 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -


لینک ثابت || نطرات [--]

harfe del []

بهترین بهترین من

 زرد و نیلی و بنفش
سبز و آبی و کبود
با بنفشه ها نشسته ام
سالهای سال
صیحهای زود
در کنار چشمه سحر
سر نهاده روی شانه های یکدگر
 گیسوان خیس شان به دست باد
چهره ها نهفته در پناه سایه های شرم
رنگ ها شکفته در زلال عطرهای گرم
می ترواد از سکوت دلپذیرشان
بهترین ترانه
بهترین سرود
مخمل نگاه این بنفشه ها
می برد مرا سبک تر از نسیم
از بنفشه زار باغچه

تا بنفشه زار چشم تو که رسته در کنار هم
زرد و نیلی و بنفش
سبز و آبی و کبود
با همان سکوت شرمگین
با همان ترانه ها و عطرها
بهترین هر چه بود و هست
بهترین هر چه هست و بود
در بنفشه زار چشم تو
من ز بهترین بهشت ها گذشته ام
من به بهترین بهار ها رسیده ام
ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من
لحظه های هستی من از تو پر شده ست
آه

در تمام روز
در تمام شب
در تمام هفته
در تمام ماه
در فضای خانه کوچه راه
در هوا زمین درخت سبزه آب
در خطوط درهم کتاب
در دیار نیلگون خواب
ای جدایی تو بهترین بهانه گریستن
بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام
ای نوازش تو بهترین امید زیستن
در کنار تو
من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام
 در بنفشه زار چشم تو
برگهای زرد و نیلی و بنفش
عطرهای سبز و آبی و کبود
نغمه های ناشنیده ساز می کنند
بهتر از تمام نغمه ها و سازها
روی مخمل لطیف گونه هات
غنچه های رنگ رنگ ناز
برگهای تازه تازه باز می کنند
بهتر از تمام رنگ ها و رازها
خوب خوب نازنین من
نام تو مرا همیشه مست می کند
بهتر از شراب
بهتر از تمام شعرهای ناب
نام تو اگر چه بهترین سرود زندگی است
من ترا به خلوت خدایی خیال خود
بهترین بهترین من خطاب میکنم

بهترین بهترین من


نوشته شده توسط مژگان در سه شنبه 29 بهمن 1387 و ساعت 09:33 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -


لینک ثابت || نطرات [--]

ye pishnahade sade []

age chizio ke mikhasti peida kardi ama baz shak kardio be gashtan edame dadi yadet bashe shayad bargardi bebini oun chiz ro yeki dige borde hata dige moshabehesham peida nakardi .az man goftan

 



نوشته شده توسط مژگان در چهارشنبه 2 بهمن 1387 و ساعت 10:09 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -


لینک ثابت || نطرات [--]

zareh []

yek roz sotoni az zarate ghobar ra didam ke bi hich khodnamai dar kamale sokot dar moghabele shoae aftab be raghs va pakobi mshgholand va be oje aseman miravand. porsidam: shoma ke faghede arzeshid na aghli darid na ghodrati , na mali va na meknati ; chetor ast mitavanid oj girid ama man ke ashrafe makhloghatam va khod ra saheb aghl midanam va khieal mikonam be mazaiaie ensaniat arasteh am nemitavanam bedonam vasileh hata kami be hava boland shavam? goftand : "zareii mesle ma sho " ba khod goftam inan ke zareie ghobarand chenin derakhshanand khobast man zareii az almas shavam ta derakhsheshe bishtari dashte basham. zahmatha keshidam, sakhtiha keshidam, zado bandha kardam ,a tariki madane zoghal ra tahamol nemodam,ta be zareii az almas mobadal shodam ama baz sangintar shodam va natavanestam oj begiram porsidam : man ke be zareii az almas mobadal shodam chera mara b akhod be faza nemibarid? baz goftand: " zareii mesle ma sho " ba khod goftam inha zarate tala va hamrange khorshidand leza ta omghe zamin beraftam va cheha keshidam , cheha didam ta zareii az tala shodam.ama afsos ke baz ham sangintar shodam va natavanestam parvaz konam ba taaroz goftam chera rahe sahihe parvaz ra neshanam nemidahid? kodametan arzeshe mara darid? goftand : " ei asire donia, ey bandeie tala va almas che kari? too ke ta omghe zamin rafti va khod ra gereftare zolmate maadene tala va almas nemodi chera zareie khak nashodi ta betavani ba ma parvaz koni ma ham asan be in magham naresidim ; zahmatha keshideh, sakhtiha dideim , az hasto nist az bodo nabod az shaen va magham az vala maneshi va tafakhor cheshm poshideh im, ta eftekhare ghobar bodan ra bedast avardim. bargashtam ...zare khak shodam nasime enayatash vazid mara dar haie eshgh ta asemane iman parvaz dad hame jahat ra zir pa didam. che manazeri, che cheshm andazi , chenan ke be khod balidam le hata jadeie kahkeshan ra be lahzeii peimodam hameie khatarha ra faramosh kardam .

نوشته شده توسط مژگان در دوشنبه 2 دی 1387 و ساعت 11:58 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -


لینک ثابت || نطرات [--]

[حرف آخر , ]

روزی که نگران بودی می بخشمت یا نه ؟ فکر نکرده بودم .امروز می خوام بگم  به مقداری که واقعا ظلم کردی و میدونستی که کارت اشتباه اما انجام دادی + اندازه دروغ هات  که قول داده بودی صادق باشی خدا ازت تغاص پس بگیره معامله منصفانه ایه؟ نه؟ دلم برات می سوزه .... قیمت سنگینی باید بدی.

***

کوچولوی خشکلی بود ناز دوست داشتنی چشای درشت قهوه ای با مژه های بلند٬ سبزه رو... داشت با کسی حرف میزد که رسیدم بهشون حسم گفت این کوچولوی مامانی یه مشکلی تو دلشه شاید گم شده بود . حواسش اصلا به من نبود من همه حواسم به تک تک کلماتش بود مطمئن بودم یه غم بزرگ دل کوچولوشو گرفته... باهاش حرف زدم  باهام حرف زد شاید برای ساعت ها من گاهی صداش رو نمی شنیدم فقط محو تماشای دل شکسته اش بودم.  از همه  چیزصحبت کرد گاهی باور حرفاش سخت بود اما مهم نبود... دستشو تو دستم گرفتم اضطراب تنهایی و حسی غریب تو دستاش و حرفاش بود غرورش برام مهم بود گفتم بیا راه بریم ... حرکت کردیم توی راه حرف میزد حس کردم دوسش دارم حس کردم فهمید... دنبال گمشده اش بودم اما ساکت میدونستم زمان می خواد اما به زودی می رسیم.

همچنان دستش تودستام داشت باهام حرف میزد اما حواسش به اطراف بود عبور عابران فروشگاهها زرق و برق خیابون براش دیدنی بود ... دیگه دستش حس  قبل رو نداشت ٬ دیگه غمگین نبود میخندید ٬ شاد بود.... حتی دیگه برام حرف نمی زد... شادیش شادم کرده بود دل کوچولوش دیگه حس تنهایی منتقل نمی کرد یادش رفته بود گم شده... محو تماشای کارهاش بودم که یهو داد زد و دوید نگران شدم دیدم یه آدامس از جیبش در  آورد و با افتخار گرفت جلوی دختر کوچولوی خشکلی که انگار منتظر بود... دخترک بوسه ای به صورتش زد و دوتایی به سمت من اومدن گفت ممنونم میشه یه لطف دیگه هم بکنی؟

 گفتم باید چیکار کنم؟

گفت مامانمون نباید بفهمه من از خونه بیرون بودم وگرنه منو میکشه میتونی قلاب بگیری ما بریم خونه؟

براشون قلاب گرفتم شاد و سرمست از روی دستام رفت روی شونه هام منتظر دخترک شد دخترک رو بلند کردم جای کفشای پاشنه دارش انقدری سرشونم رو خراش نداد که کار کوچولوی  خشکلم دلم رو خراش داد... روی دیوار بودن و من قلبم به تندی می تپید فهمیده بودم این بازی هیچ معنای خاصی نداره ٬ اصلا حضور من براشون فرقی نداشت حتی دیگه کمکی هم از من ساخته نبود اما نمی تونستم برم تماشاشون کردم تا وقتی که از صدای خنده هاشون مطمئن شدم که رسیدن توی حیاط ... باورم نمیشد همچنان ایستاده بودم صدای خنده که محو شد معلوم شد که رفتن توی اتاق ....حرکت کردم با یک دنیا سئوال... چیزی جا مونده بود ؟؟؟ آره خیلی چیزا ...



نوشته شده توسط مژگان در دوشنبه 3 تیر 1387 و ساعت 04:06 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -


لینک ثابت || نطرات [--]

[رفت , ]

"اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنه ام و قطعه کوچکی زندگی به من ارزانی می‌داشت،

شاید همه آنچه را که به ذهنم می رسید را بیان نمی‌‌داشتم، بلکه به همه چیزهائی که بیان می‌کردم فکر می کردم.

اعتبار همه چیز در نظر من، نه در ارزش آنها که در معنای نهفته آنهاست

 کمتر می‌خوابیدم و دیوانه‌وار رویا می دیدم، چرا که می‌دانستم هر دقیقه‌ای که چشمهایمان را برهم می‌گذاریم ٬

 شصت ثانیه نور را از کف می‌دهیم. شصت ثانیه روشنایی

هنگامی که دیگران می‌ایستند ٬ من قدم برمی‌داشتم و هنگامی که دیگران می‌خوابیدند بیدار می ماندم.

هنگامی که دیگران لب به سخن می‌گشودند٬ گوش فرا می‌دادم و بعد هم

از خوردن یک بستنی شکلاتی چه حظّی که نمی بردم .
اگر خداوند ذره‌ای زندگی به من عطا می‌کرد٬ جامه‌ای ساده به تن می کردم.

 نخست به خورشید خیره می شدم و کالبدم و سپس روحم را عریان می‌ساختم.
خداوندا٬اگر دل در سینه ام همچنان می تپید تمامی تنفرم را بر تکه یخی می‌نگاشتم و

 سپس طلوع خورشیدت را انتظار می کشیدم.

روی ستارگان با رویاهای "وان گوگ" وار ٬ شعر "بندیتی” را نقاشی می کردم و با صدای دلنشین "سرات"(**) ترانه عاشقانه‌ای به ماه پیشکش می‌کردم .

 با اشکهایم گلهای سرخ را آبیاری می کردم تا زخم خارهایشان و بوسه گلبرگ ها‌یشان در اعماق جانم ریشه زند.

خدواوندا ٬اگر تکه‌ای زندگی می‌داشتم ٬ نمی‌گذاشتم حتی یک روز از آن سپری شود بی‌آنکه

 به مردمانی که دوستشان دارم ٬ نگویم که «عاشقتتان هستم» ،

 آن گونه که به همه مردان و زنان می‌باوراندم که قلبم در اسارت (یا سیطره )محبت آنهاست .
اگر خداوند فقط و فقط تکه‌ای زندگی در دستان من میگذارد ٬ در سایه‌سار عشق می‌آرمیدم. به انسانها نشان می دادم که در اشتباهند

 

 که گمان کنند وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند دلدادگی کنند و عاشق باشند.
آه خدایا! آنها نمی دانند زمانی پیر خواهند شد که دیگر نتوانند عاشق شوند

به هر کودکی دو بال هدیه می دادم ٬ رهایشان می کردم تا خود بال گشودن و پرواز را بیاموزند.

 به پیران می‌آموزاندم که مرگ نه با سالخوردگی که با نسیان از راه می‌رسد.

 آه انسانها، از شما چه بسیار چیزها که آموخته‌ام.

من یاد گرفته‌ام که همه می‌خواهند درقله کوه زندگی کنند ٬

بی آنکه به خوشبختی آرمیده در کف دست خود نگاهی انداخته باشند.

 چه نیک آموخته‌ام که وقتی نوزاد برای نخستین بار مشت کوچکش را به دورانگشت زمخت پدر میفشارد

٬ او را برای همیشه به دام خود انداخته است.

دریافته ام که یک انسان تنها زمانی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پائین چشم بدوزد که ناگزیر است

او را یاری رساند تا روی پای خود بایستد

من از شما بسی چیزها آموخته ام و اما چه حاصل٬ که وقتی اینها را در چمدانم می‌گذارم که در بستر مرگ خواهم بود.»



نوشته شده توسط مژگان در شنبه 1 تیر 1387 و ساعت 07:06 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -


لینک ثابت || نطرات [--]

[عمومی , ]

کاش میدانست که ...



نوشته شده توسط مژگان در پنجشنبه 16 خرداد 1387 و ساعت 01:06 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -


لینک ثابت || نطرات [--]

[بالاتر از بودن , ]

     آری من یاد گرفتم که هیچ فرق نمی کند چقدر خوب و وفادار باشم٬ زیرا همیشه کسانی هستند که لیاقتش را ندارند...

وقتی گوشی را برمی داشتم همان لحظه صدای تو را تشخیص می دادم در حقیقت باید بگویم : صدایت را با حس لامسه ٬ بیش از هر حس دیگری لمس می کردم. صدایت خیلی زودتر از کلمه هایی که می خواست ادا شود با من سخن می گفت. صدایت مطلبی پر ارزش و استثنایی را برایم به ارمغان می آورد. زندگی ادامه می یابد و مانند خنده تو هیچوقت پایان نمی پذیرد مانند صدای تو که حتی در سکوت هم برای من قابل لمس است و حتی تنهاییم در این آپارتمان از تو سرشار بود.

من تو را دوست میداشتم... شیوه صحبت کردنت ٬ شیوه عصبانی شدنت ٬ شیوه خواستنت زمانیکه خواسته هایت منطقی نبود٬ شیوه رنجیدنت٬ شیوه وابستگی تو به همه در عین حال وابستگی ات به هیچ کس٬ شیوه آزاد تو برای آزاد بودن... شیوه عاشقانه تو برای عشق ورزیدن.

اگر بنا باشد٬ خیلی خودمانی و در کمال صداقت٬ آنچه را در تو دوست داشتم ٬ توصیف کنم باید بگویم : آزادی است ... یعنی آن بخش از قلبت که تو برای خودت هم غیر قابل پیش بینی می شدی٬ یا آن بخش از قلبت که تمام امیال موجود در تو را نقص می کرد و بالاخره یعنی عشق تو و ذکاوت تو :

چرا که عشق حقیقی٬ ذکاوت جسمانی و تجربه ی آزادی٬ جز قلبی تپنده و پرواز کنان٬ چیزی در ما نمی سازد.



نوشته شده توسط مژگان در جمعه 6 اردیبهشت 1387 و ساعت 12:04 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -


لینک ثابت || نطرات [--]

[دیوانه وار , ]

ما در زندگی همه تنگانتگ هم افتاده ایم٬ فکر می کنم هنر اصلی هنر فاصله

ها باشد٬ زیاد نزدیک به هم می سوزیم و زیاد دور یخ می زنیم. باید یاد

بگیریم جای درست و دقیق را یاد بگیریم و این فقط با تجربه ای دردناک

 میسر است باید قیمتش را بپردازیم تا بیاموزیم.

***

قبرها را به او نشان می دهم :اینها دیگر جستجو نمی کنند چون پیدا کرده اند.

من هنوز آنچه را می خواهم پیدا نکرده ام و هیچ چیز و هیچ کس وجود

 ندارد که نتوانم از آن چشم پوشی کنم.

***

هیچ چیز رقت بارتر از آدم هایی نیست که هرگز هیچ کار نابجایی نمی کنند

 و هیچ حرف نابجایی نمی زنند.

کریستین بوبن



نوشته شده توسط مژگان در پنجشنبه 5 اردیبهشت 1387 و ساعت 11:04 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -


لینک ثابت || نطرات [--]

[دیوانه وار , ]

آدم آزاد است ٬ شاد٬ با ذره ای اندوه در ته دل

***

خوشبختی یک نت موسیقی مجزا و منفک نیست٬ شادی دو نت موسیقی است که هر یک به سوی دیگری پر می کشند ؛ بدبختی زمانیست که صدای ناهنجاری به گوش می رسد چون نت شما با نت طرف مقابل هماهنگ نیست. بدترین نوع جدایی آدم ها همین است٬ چیز دیگری نیست جز: تفاوت ضرباهنگ آنها.

***

می گویند : دنیا به کام سحرخیزان است. سحرخیزان هم به خوبی این احساس را در شما بیدار می کنند که دنیا متعلق به انهاست. آنها به شلوغ کاری هایشان مباهات می کنند. اما وقتی آدم محبوب دیگران است ٬ دبگر برایش اهمیتی ندارد٬ کمتر به انجام حرکات نمایشی احساس نیاز می کند. مادرم در دریایی از عشق و محبت غوطه ور بود. مادر نمی خواست چیزی بسازد یا چیزی را ثابت کند. می توانست ساعات متوالی در بستر بماند. ائ به دنیا اعتقادی نداشت٬ من هم دقیقا شبیه او هستم. مادر فقط به عشق اعتقاد داشت و وقتی آدم به عشق اعتقاد دارد خلق و قوی سحرخیزی ندارد٬ در بستر می ماند چون عشق آنجاست٬ یا چون کمبود عشق احساس می شود.

کریستین بوبن



نوشته شده توسط مژگان در سه شنبه 3 اردیبهشت 1387 و ساعت 03:04 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -


لینک ثابت || نطرات [--]



نوشته های قبلی...

nadare

harfe del

ye pishnahade sade

zareh


صفحات وبلاگ...

1 2 3 4 5 6 7 ...

 

درباره وبلاگ

 وبلاگ من
ایمیل من
[yahoo]

نویسندگان

مژگان(82)

موضوعات

عمومی(34)
باز هم آغازی دگر(1)
اثبات مدعا(1)
نمی زارم(1)
اعتراض(1)
سراب(1)
دنیا(1)
چرا ؟؟؟(1)
زندگی را زندگی کن(1)
آرزو(0)
آرزو(0)
آرزو(0)
بی تو طوفان زده دشت جنونم...(1)
بی تو طوفان زده دشت جنونم...(0)
تو آدم نیستی(1)
به خاطر تو(1)
عشق راستین ردی به جای نمی گذارد(1)
کدوم بهتره(1)
قاب عکس(1)
آزادی(1)
زندگی(1)
خدا(1)
کاش(0)
ای پسر روح(1)
دوریها(1)
احساس(5)
زندگی(0)
یه کار واقعا جالب(1)
حرف حساب(0)
محبت(1)
ghafas(1)
خود دانی(1)
نقل از یه کتاب(1)
یاز دلم میدرده(1)
حسش رو می فهمی؟(1)
khodaya sedamo mishnavi??(0)
آینه(1)
نازه نه؟؟؟؟؟؟(0)
عید(1)
dige bidarie shab adatame, hamdame sokote tanhaiie man tik tike saatameh(1)
برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد(1)
tanhaii(1)
be shoghe farda ke to ra khaham did cheshm be rah mimanam(0)
کاش می شد تو هم بدونی که برام خیلی عزیزی(1)
قدر ان شیشه بدانید که هست نه در ان موقع که افتاد و شکست (1)
تولدم مبارک(1)
دیوانه وار(2)
بالاتر از بودن(1)
رفت(1)
حرف آخر(1)

آرشیو

  اردیبهشت 1388 (1)
  بهمن 1387 (2)
  دی 1387 (1)
  تیر 1387 (2)
  خرداد 1387 (1)
  اردیبهشت 1387 (3)
  اسفند 1386 (1)
  بهمن 1386 (2)
  آبان 1386 (1)
  مهر 1386 (3)
  شهریور 1386 (4)
  مرداد 1386 (4)
  تیر 1386 (2)
  خرداد 1386 (3)
  فروردین 1386 (1)
  اسفند 1385 (2)
  دی 1385 (3)
  آذر 1385 (6)
  آبان 1385 (10)
  شهریور 1385 (2)


لینکستان


لینکدونی

آرشیو لینكدونی


جستجو




آمار وبلاگ

بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -


 


tanhatrin.Mihanblog.com